به نام خدا...
فکر کنم این تمام حرف دل من باشه .
عاقبت
شب هم , دست شست از یک رنگی
خیابانهای شهر دیگر
جای عاشقان تنها نیست
جای رفتن تا اعماق تاریکیها
جای گم کردن خود در سیاهیها
جای پنهان کردن سیاهی در سیاهیها
جای رفتن و با خدا گفتن از پشیمانیها
جای رفتن و فکر کردن تا صبح
که چه کنم چه میشود این صبح
با این همه تزویر و ریا
به شب هم دیگر شبی نمانده
شب دیگر یک رنگ نیست
آسمانش با ستاره هم بستر نیست
آسمان شب پر شده از نورهای مصنوعی
خیابانهای شب دیگر تاریک نیست
پر است از تزویر و ریا و به گمانم هوسی
پر از آدمکانی بازیچه ی آدمکان
به شب هم دیگر شبی نمانده
اینم حرف دلمه :
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم
یادگاری من تا چندین روز دیگه :
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزانه در فردایی
پیله ات را بگشا تو به اندازه یک پروانه زیبایی
.فکر کنم یک ماهی نیام .از خیلی از کارام عقب افتادم که باید جبران کنم
|
+| نوشته شده توسط
صدیقه در یکشنبه دوم تیر 1387
|