خدایا فاصله ت تا من خودت گفتی که کوتاهه
به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و ویرانه خویش میبرم تا که در آن نقطه دور شستوشویش دهم از رنگ گناه شستوشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال میروم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال طبق عادت هر روزه اش به مغازه دوستش رفته بود. نيم ساعتي از حضورش در آنجا مي گذشت كه صداي ترمز ماشيني را شنيد .. سرش را برگرداند كه بيرون را نگاه كند ناگهان چشمش به او افتاد ببين .. ببين !! همون پسره ي... - ديدمش ، بي خيال دوستش همچنان با نگاهش او را تعقيب مي كرد كه يلدا پرسيد : - هنوزم وايساده؟ - نه ..فقط راننده پياده شد اومد جاي او.. و او هم جاي راننده سوار شد و رفتن - یعنی برگشته وسایلش رو ببره یا اومده دانشگاه؟؟؟ مگه نه اینکه میگن دانشگاه به خاطر کم پولی زنگ زده به انصرافی ها و اخراجی ها که اگه می خواین برگردین؟؟ نگاهي به بيرون انداخت او رفته بود .. خيلي ترسيد ..يادش آمد كه چند شب پيش خوابش را ديده است ... شايد آن كابوس نشانه همين آمدن بود ... دوستش به او پيشنهاد كرد كه به برادرش زنگ بزند تا با او به خانه بروند ... يلدا يخ كرده بود و احساس سرما مي كرد .. گوشي را برداشت و به برادرش تلفن كرد ... تا آمدن برادرش بارها بيرون را نگاه كرد كه نكند او جايي ايستاده باشد كه بتواند تلافي كند ... تلافي اينكه او را به خانواده اش لو داده بود ... - پسره ي بي شعور ..فكر كرده من اينقدر خرم كه راحت بهم دروغ بگه .. حقم بود وقتي همه گفتند اين پسر لياقت تو را ندارد به حرفشان گوش نكردم حالا هم كه بايد از ترس تهديدهايش مدتي بيرون نيايم . هر چند كه او جرأت هيچ غلط كردني رو ندارد.. حقش بود ..خوب كردم كه زنگ زدم به مادرش ... كسي كه اينقدرراحت به دروغ بگه به خاطر تو با خانوادم دعوا كردم و كاشف به عمل بياد كه آقا به خاطر يه دختر ديگه دعواش بشه .تازه خانواده اش هم كه از وجود من خبر نداشتند و وانمود مي كرد كه مي دانند ... حقشه ... تا اون باشه منو ساده فرض نكنه رسيد خونه ... حس مي كرد كه هنوزم دوسش داره ... اما اين فقط احساسش بود.. عقلش مي گفت اگه برگرده هم امكان نداره ببخشمش و ... و حالا يلدا مانده بود و خاطره اي تلخ از يك عشق دروغين !! به ياد اشك هايي كه باعث ريخته شدنشون بودي و هيچ وقت اونا رو نديدي به ياد دلي كه شكستي و صداي خرد شدنشو نشنيدي به ياد يكرنگي هايي كه با غرور تو رنگ بي رنگي به خودش گرفت به ياد روزهايي كه در كنارم بودي ولي با من نبودي يادها مال من است تو نگيرش از من ياد هايم را به خاطر بسپار روزي خواهد امد كه به ياد من دچار شوي پ ن... دیشب دختر خاله ام خواب بدی راجع بهم دیده بود به نام خدا تلفن همراهش زنگ خورد نگاهش كه به شماره افتاد كمي ترسيد ..آن طرف خط كسي بود كه روزي عاشقانه دوستش داشت و به خاطرش جلوي همه ايستاده بود .هر چه اطرافيان از او بد مي گفتند فايده اي نداشت در نظر يلدا او انساني بود كه در گذشته خطا كرده و اكنون پشيمان از گذشته است .. هميشه مي گفت انسان جايزالخطاست و او ديگر مرتكب اشتباه نخواهد شد همچنان موبايلش زنگ مي خورد و يلدا در تفكر بود ... بر خلاف چهره شادابش غمي در دل داشت غمي كه حاصل اعتماد و زود باوري او بود ..يادش آمد كه با هم چه قرارهايي گذاشته بودند... چه دروغ هايي كه از زبانش نشنيده بود - مثل اينكه ول كن نيست ..شايد مي خواد بگه اشتباه كردم شايد مي خواد بگه بيا از اول شروع كنيم .. اما محاله كه قبول كنم اين جماعت وصله ي تن ما نيست ... به ناچار رد تماس زد و بعد هم : دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد چند دقيقه بعد زنگ در خانه به صدا در آمد ... - اما اونكه آدرس خونه ما رو نداره ... نكنه اون باشه ..نه اون آدرس اينجا رو بلد نيست .. از وقتي كه آدرسشان عوض شده بود نفس راحتي مي كشيد .. چون تهديدش كرده بود كه مي آيد و تلافي مي كند از سوراخ در كه نگاه كرد چند مرد و پسر بچه پشت در بودند... برادرش در را باز كرد ... - سابقه نداشت كه پدر آدمهاي غريبه را به منزل راه دهد اما چي شده كه اين بار....؟ خيلي زود به اتاقش رفت ... با خودش فكر مي كرد كه نكند اينها جاسوسهاي او باشند ... آنقدر ترسيده بود كه پيشاني اش غرق عرق بود ... از پنجره كوچك بالاي در اتاقش حال را ديد مي زد و سريع خود را قايم ميكرد كه ناگهان مردي كه مسن تر از بقيه بود به پسر بچه كناريش خيلي راحت گفت: بابا اگه ميخواي مشقاتو بنويسي برو تو اون اتاق يلدا هاج و واج ايستاده بود ... يعني اينقدر راحتن؟؟؟ ترسيد... - نكنه اومدن آمار منو بگيرن ..؟ يلدا خواست سريع خود را به اتاق تو در توي ديگري رساند تا پسر بچه او را نبيند اما باز مرد ديگري جلويش ظاهر شد .. تمام وجودش را ترس فرا گرفته بود قلبش تند تند ميزد كه ناگهان .... يلدا ... يلدا بيدار شو ... بابا ميگه پاشو واسه ام چايي درست كن ... اطرافش را نگاه كرد و متوجه شد كه همه ي اينها يك كابوس بوده ... كابوسي كه ديگر تكرار نخواهد شد 

.. با عصبانيت از ماشين پياده شد نگاهي به يلدا انداخت و آب دهانش را به نشانه تنفر به زمين انداخت يلدا بدون اينكه حالت صورتش را عوض كند خيلي بي خيال رويش را برگرداند تا او را نبيند دوستش كه فكر ميكرد يلدا پسرك را نديده گفت :
.. یه جای خیلی تاریک ... با آتیشی که روشن کرده بودم داخل یک چادر ... و حرفهای عجیب و غریب...صدقه دادم ![]()




